خرید بک لینک
شارژ گوشي ٥٧٪ بود كه از شارژر كندنش تا راحت تر بتونم باهاش چيزي بنويسم اصلا هم به خيالم نيست كه ناقص شارژ مي شه و چه و چه و چه ... چون خيلي وقته ديگه حالم از اين وسواس ها به هم مي خوره! خانم خاص مي گه " ما عيب هاي داشته ي مردم رو به روشون نمياريم كه هيچ، واسشون به عنوان حسن مطرح مي كنيم كه مبادا خجالت بكشن ! اونوقت اونها عيب هاي نداشتمون رو به بهمون نسبت مي دن تا يكم آروم بشن! " گفتم خب شرافت هم خوب چيزيه ... + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 17:0 توسط ماتیوس |

برچسب: اعتماد,نفس,بوفالو, نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:02

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: اين,شهر,بيزارم,اتفاقات,اين,مدت, نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:02

تقريبا از وسط تهران رفتيم تا انتهاي همت غرب و بعدترش. براي عروسي دوستم .همسر نميومد داخل چون بدون آمادگي فقط اومده بود منو برسونه ... شدم كوكب خانوم و براش شام گرم و ترشي و ميوه و بيسكوييت بردم تو ماشين. اگه تو ترافيكههمت يه ماشين سفيد ديدين كه آقا ترشي مي ريزه رو غذاش و مي خوره، ما بوديم!خوب رسيديم، حدود ٢٤-٥ نفر از بچه هاي دوره ي ليسانس بودن، از همه ي رشته ها من بچه ها رو نشناختم از بس تغيير كرده بودن ولي همشون منو شناختن از بس مثل هميشه رو خط ثابت خودم هستم!!! يكيشون كه همون سال ها با يه پسر بسيار بسيار همه چي تموم ازدواج كرده بود، متاركه كرده بود و فقط آروم به من گفت، به همه مي گفت مجردم .

برچسب: مراسم,دردناك, نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:02

وقتي شروع مي كنم به گوش دادن يك ترانه، دست از سرش بر نمي دارم تا خسته بشم ... احتمالاً معنيِ خاصي داره كه نمي دونم چيه؟! خواهرم امشب مهموني داره از چند شب پيش به منم گفت دوستانه ست شما هم بياييد... اما چون از نظر فكري و سني كمي متفاوتيم قبول نكردم. ارتباطمون با دوستاي خودمون هم خيلي كمرنگ و اصلاً بي رنگ شده. سرِ يه حرف مسخره كه خانم دوست همسر زد و آقايون بهشون بر خورد ... به شدت نيازمند دوست خانوادگي هستيم. دوست هاي خودمو دارم اما چون طيفشون فرهنگ هاشون مثل رنگين كمانه، تمايلي ندارم ارتباطمون خانوادگي بشه. ديروز هم يه روز فوق العاده بود كه رفتم خونه ي پدربزرگم، به معناي واقعي چشم هر دومون روش

برچسب: شمع,پروانه,منم,روزانه, نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:02

من اصلا و ابدا آدم خوابالويي نيستم، اما دوره دبيرستان سر كلاس آمار و قرآن و ... مي خوابيدم، خواب عميق در حدي كه خواب مي ديدم! به همون اندازه سرِ كلاس رياضي و زيست و شيمي هوشيار بودم! تو دانشگاه وسطِ درس استادا مي رفتم بوفه و يه چيزي مي خوردم، و يه دوري مي زدم، حوصله ام سر مي رفت آخه! تودوره ي فوق ليسانس سرِ كلاس يه استادي كه اسمشو تو گوشيم به نام " چوپان" ذخيره كرده بودم اشي مشي مي خوردم! ( خودم مي دونم چوپان ها خيلي شريف هستن و چه و چه!!!) ولي كرسي هيئت علمي اصلا برازندش نبود. تو دوره ي دكترا فرهيخته تر شده بودم و سر كلاس همون بنده خدا شعر هاي قشنگي مي نوشتم ... گذست به هرحال . يادش گرامي!

برچسب: نمي,دونم,چرا,اونطوري,گذشت؟,ياد,ايام, نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:02

مي خواستم بيام و يه پست در مورد شرافت و اصالت و نجابت و وجاهت و متانت و ... بنويسم اما خيلي خسته هستم و ذهنم جمع نمي شه ... علي الحساب مي نويسم البته نه براي همه براي معدودي از افراد!!!!!! خب نوشتم، اما پاك كردم ... فكر كردم وقتي از كسي بدم مياد (الزاماً به واسطه ي رفتارهاي خركي خودش) چرا بايد متني رو خطاب به اون بنويسم؟ دودوتا چهارتا كردم و ديدم بهتره اينجا از آدم هاي خوشايند و حاشيه هاي امن زندگيم بنويسم تا آدمي كه ٥-٦ سال پيش نيشخند زده بهم و از قضا تا ته قلبم فرو رفته و بعد ها خدا جواب اون كارهاي يواشكي و دروغ ها و نيشخندها و متلك ها رو بدجور بهش برگردونده ... آره بابا بذار از خوب ها

برچسب: گربه,نره,روباه,مكار, نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:02

پارسال يكِ پنج خونه رو تحويل گرفتيم، خونه كثيف بود اما نه اينقدر كه نشه داخلش ساكن بشيم، اگر درست يادم باشه يكِ شيش هم آپارتمان نارمك رو تحويل داديم ... تصميماتمون دستخوش نظرات دمدميِ ديگران مي شد ... نگران لمينيت هاي كثيف بودن اما نگران اعصاب همسر نبودن، كار نقاشيِ الكي تبديل به بازسازي شد، خونه هي تميز تر و قشنگ تر مي شد اما اعصاب همسر داغون تر و خسته تر! هر چه بود تمام شد اما اين روزها كه ياد همترازِ گذشته شان مي افتم مثل هميشه فقط ريشخند مهمان لبانم مي شود. اما با وجود همه ي مسائل و اينكه وقت ساكن شدن هنوز درب سرويس ها آماده نبود و چه و چه ... هر دو به اين نتيجه رسيده بوديم كه خانه ي

برچسب: سالي,همسر,سال,پير,ملغمه, نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:02

با خودم مهربان تر شده ام، در هر بار نگاه كردن به آينه حداقل يه لبخند و مهرباني نصيبم مي شود. گاهي فكر مي كنم بس نيست اين همه سرزنش گري؟ مگه مردم همه كامل هستن؟ همه خوش تيپ و خوش هيكل؟ همه تحصيلكرده؟ همه مدير و لايق؟ نه بابا ... اين خبر ها نيستبه نظرم نصف اين مردم، تا ظهر توي رختخواب هاشون غلت مي زنن و با موهاي ژوليده از خواب بيدار مي شون و براي باقي روزشان برنامه ي خاصي ندارن، زوركي يه درسي خواندن و شايد زوركي تر يه جايي مشغول بيگاري هستن و با چنندرغاز حقوق فكر مي كنن خيلي موفق ان و اعتماد به سقف هم دارن!!! در مورد خودم حداقل بخش مهمي از كارها رو به خوبي مديريت كردم و به ميل خودم تحصيل كردم و

برچسب: مهرباني,نفس, نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:02

سال 88برای به دست آوردن تجربه ی جدید و همچنین به هم زدن یکنواختی زندگی پا به شهری گذاشتم که خاطرات زیادی برایم ساخت و تجربه های خوب و بدی را نصیبم کرد، بخشی از این خاطرات را براتون می نوشتم قبلا... فقط برای اینکه لحظه ای اگه شد لبخند به لباتون بیاد. الان برای دل خودم می نویسم فقط. خوشحالم که این اتفاق در دوره ای از زندگی ام افتاد که تقریبا خودم را خوب شناختم. الان دیگه تهران هستم.
برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت بتو خود نیامدی از دگران

برچسب: امان,كشدارها, نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:02

صفحه بندی